جکهای ملانصرالدین


ملا در بالای منبر گفت : هرکس از زن خود ناراضی است بلند شود. همه ی مردم بلند شدند جز یک نفر. ملا به آن مرد گفت : تو از زن خود راضی هستی؟ آن مرد گفت : نه ... ولی زنم دست و پامو شکسته نمی تونم بلند شم!



یک روز ملانصرالدین خرش را در جنگل گم می کند. موقع گشتن به دنبال آن یک گورخر پیدا می کند. به آن می گوید: ای کلک لباس ورزشی پوشیدی تا نشناسمت!


لطیفه


مردی که در و پنجره می ساخت رفته بود خواستگاری، پدر عروس پرسید : آقا داماد چه کاره اند؟ داماد خواست کلاس بذاره گفت : من ویندوز نصب می کنم!!!


غضنفر رو برای اولین بار می برند توی هلی کوپتر ، توی آسمان از سمت چپی اش می پرسه : شما گرمتونه ؟ طرف می گه : نه. از سمت راستی اش می پرسه شما گرمتونه ؟ اون یکی هم می گه نه. بعد غضنفر بلند می گه : آقای خلبان هیچ کس گرمش نیست. اون پنکه سقفی رو خاموشش کن (پره های هلی کوپتر!)


یه بار یه دیوونه دنبال رئیس بیمارستان می اندازه . خلاصه رئیس بیمارستان رو تو یه بن بست گیر میاره. رئیس بیمارستان با ترس می گه از جون من چی می خوای ؟ دیوونه هه می ره با دست بهش می زنه می گه حالا تو گرگی!


+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم دی 1389ساعت 19:43  توسط امیر محمد علی محمدی  | 

جکهای ملانصرالدین


ملا در بالای منبر گفت : هرکس از زن خود ناراضی است بلند شود. همه ی مردم بلند شدند جز یک نفر. ملا به آن مرد گفت : تو از زن خود راضی هستی؟ آن مرد گفت : نه ... ولی زنم دست و پامو شکسته نمی تونم بلند شم!



یک روز ملانصرالدین خرش را در جنگل گم می کند. موقع گشتن به دنبال آن یک گورخر پیدا می کند. به آن می گوید: ای کلک لباس ورزشی پوشیدی تا نشناسمت!


لطیفه


مردی که در و پنجره می ساخت رفته بود خواستگاری، پدر عروس پرسید : آقا داماد چه کاره اند؟ داماد خواست کلاس بذاره گفت : من ویندوز نصب می کنم!!!


غضنفر رو برای اولین بار می برند توی هلی کوپتر ، توی آسمان از سمت چپی اش می پرسه : شما گرمتونه ؟ طرف می گه : نه. از سمت راستی اش می پرسه شما گرمتونه ؟ اون یکی هم می گه نه. بعد غضنفر بلند می گه : آقای خلبان هیچ کس گرمش نیست. اون پنکه سقفی رو خاموشش کن (پره های هلی کوپتر!)


یه بار یه دیوونه دنبال رئیس بیمارستان می اندازه . خلاصه رئیس بیمارستان رو تو یه بن بست گیر میاره. رئیس بیمارستان با ترس می گه از جون من چی می خوای ؟ دیوونه هه می ره با دست بهش می زنه می گه حالا تو گرگی!


+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم دی 1389ساعت 19:43  توسط امیر محمد علی محمدی  | 

جکهای ملانصرالدین


ملا در بالای منبر گفت : هرکس از زن خود ناراضی است بلند شود. همه ی مردم بلند شدند جز یک نفر. ملا به آن مرد گفت : تو از زن خود راضی هستی؟ آن مرد گفت : نه ... ولی زنم دست و پامو شکسته نمی تونم بلند شم!



یک روز ملانصرالدین خرش را در جنگل گم می کند. موقع گشتن به دنبال آن یک گورخر پیدا می کند. به آن می گوید: ای کلک لباس ورزشی پوشیدی تا نشناسمت!


لطیفه


مردی که در و پنجره می ساخت رفته بود خواستگاری، پدر عروس پرسید : آقا داماد چه کاره اند؟ داماد خواست کلاس بذاره گفت : من ویندوز نصب می کنم!!!


غضنفر رو برای اولین بار می برند توی هلی کوپتر ، توی آسمان از سمت چپی اش می پرسه : شما گرمتونه ؟ طرف می گه : نه. از سمت راستی اش می پرسه شما گرمتونه ؟ اون یکی هم می گه نه. بعد غضنفر بلند می گه : آقای خلبان هیچ کس گرمش نیست. اون پنکه سقفی رو خاموشش کن (پره های هلی کوپتر!)


یه بار یه دیوونه دنبال رئیس بیمارستان می اندازه . خلاصه رئیس بیمارستان رو تو یه بن بست گیر میاره. رئیس بیمارستان با ترس می گه از جون من چی می خوای ؟ دیوونه هه می ره با دست بهش می زنه می گه حالا تو گرگی!


+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم دی 1389ساعت 19:42  توسط امیر محمد علی محمدی  | 

  • لطیفه های تاریخ گذشته

    قاضی: چرا با سر زدی توی صورت دوستت؟
    غضنفر: جناب قاضی! خودش می‌خواست، هر وقت من را می‌دید،
    می‌گفت یک سری به ما بزن!

  • لطیفه های خانوادگی

    برنده جايزه نوبل ادبيات در زمان تقديم جايزه خود به همسرش گفت:
    اين جايزه را به همسر عزيزم تقديم مي كنم كه با نبودش باعث شد من بتونم اين كتاب را تمام كنم!

  • لطیفه های کوتاه

    استاد اسامي بچه ها را يكي يكي مي خواند رسيد به اسم "بارانه" . شخص مورد نظر را كه پيدا كرد.
    پرسيد: واسه چي بارانه؟
    دختر جواب داد: واسه اينكه روز تولدم بارون مي اومده.
    برادر اهل دلي از ته
    كلاس گفت: خوبه اون روز آفتابي نبوده.!

  • لطیفه های کوتاه

    یکی می زنه زیر گوش دوستش اون عصبانی میشه یقه ی دوستش را می گیره میگه مرد حسابی جون ننه ات بگو جدی زدی یا شوخی بود.

    دوستش با عصبانیت میگه :خیلی هم جدی بود. اولی میگه خدا را شکر آخه من با کسی شوخی ندارم.

  • لطیفه های کوتاه

    سهمیه‌ی بنزین موتور گازی اعلام شد: روزی دو قاشق مربا خوری

  • لطیفه های کوتاه

    غضنفر میاد تهران ، تو ترافیک گیر میکنه

    میگه : ها ماشالا !

    به این میگن عروسی !

  • لطیفه های خانوادگی

    شعر بعد از طلاق: یارب آن نوگل خندان که سپردی به منش انقدر لوس و ننر شد که سپردم به ننش!

  • لطیفه های خانوادگی

    مردی با اسلحه وارد یك بانك شد و تقاضای پول كرد وقتی پولهارا دریافت كرد رو به یكی از مشتریان بانك كرد و پرسید: آیا شما دیدید كه من از این بانك دزدی كنم؟
    مرد پاسخ داد: بله قربان من دیدم سپس دزد اسلحه را به سمت شقیقه مرد گرفت و اورا در جا كشت او مجددا رو به زوجی كرد كه نزدیك او ایستاده بودند و از آنها پرسید آیا شما دیدید كه من از این بانك دزدی كنم؟
    مرد پاسخ داد : نه قربان. من ندیدم اما همسرم دید!!

  • نکته های با مزه وحکمت آموز

    اگر تبلیغات ماهواره را ملاک قرار بدهیم، مردم ایران کچل‌های چاقی هستند که ناتوانی جنسی دارند و می‌خواهند یک هفته‌ای ویزای کانادا بگیرند!

  • ملانصرالدین

    یک روز ملا نصر الدین برای تعمیر بام خانه خود مجبور شد، مصالح ساختمانی را بر پشت الاغ بگذارد و به بالای پشت بام ببرد. الاغ هم به سختی از پله ها بالا رفت. ملا مصالح ساختمانی را از دوش الاغ برداشت و سپس الاغ را بطرف پایین هدایت کرد.
    ملا نمی دانست که خر از پله بالا می رود، ولی به هیچ وجه از پله پایین نمی آید. هر کاری کرد الاغ از پله پایین نیآمد. ملا الاغ را رها کرد و به خانه آمد که استراحت کند. در همین موقع دید الاغ دارد روی پشت بام بالا و پایین می پرد. وقتی که دوباره به پشت بام رفت، می خواست الاغ را آرام کند که دید الاغ به هیچ وجه آرام نمی شود. برگشت.
    بعد از مدتی متوجه شد که سقف اتاق خراب شده و پاهای الاغ از سقف چوبی آویزان شده، و سرانجام الاغ از سقف به زمین افتاد و مرد!
    ملا نصر الدین با خود گفت لعنت بر من که نمی دانستم اگر خر به جایگاه رفیع و بالایی برسد هم آنجا را خراب می کند و هم خودش را از بین می برد.

  • لطیفه های کوتاه

    غضنفر تو مسابقه بيست سوالي شركت ميكنه، قبلش بهش ميگن جواب بيسكويته. ولي تو همون اول نگو! اولش يه چند تا سوال كن كه ضايع نشه. غضنفر ميگه باشه و ميره تو مسابقه، ميپرسه: آقا، يك كويته؟!  يارو ميگه: نه. ميگه: دوكويته؟ همينجوري ميگه تا ميرسه به نوزده كويت! يارو ميگه: من يه راهنمايي بهتون ميكنم، با چايي هم ميخورنش. غضنفر ميگه: آاااهان پس بگو، ‌قنده؟

  • لطیفه های کوتاه

    اقای مورگان مرده بود.
    قبل از اینکه تابوتش را داخل قبر بگذارند یکی از دوستانش درب تابوت را باز کرد و چند سکه انداخت توش.
    کشیش ازش پرسید: فکر میکنید این سکه‌ها به دردش بخوره.
    ـ اره فکر میکنم پول چند تا بطری آبجو بشه!
    ـ ولی اونجا آبجوئی وجود نخواهد داشت پسرم.
    ـ فکر نکنم مورگان بتونه بدون آبجو اونجا طاقت بیاره.

  • نکته های با مزه وحکمت آموز

    دختر جوانی روی نیمکت پارک نشسته داشت با حالتی اندوهبار گریه میکرد.

    شخصی شیک پوش که به طور اتفاقی از اونجا رد میشد دلش به حال دختر سوخت و با حالتی دلسوزانه به طرف دختره رفت و به او گفت: دختری به این خوشگلی، با این لباس شیک، تو این روز قشنگ که گریه نمیکنه! گریه نکن عزیزم بگو مشکلت چیه شاید بتونم حلش کنم هیچ گره‌ای نیست که وا نشه.

    ولی انگار نه انگار دختره باز هم به گریه‌کردن ادامه میده. طرف که میخواست به هر ترتیبی که شده دختره را اروم کنه. جلو میره و پهلوش روی نیمکت میشینه و دستش را رو شونه دختره میزاره و میگه: بهم نمیگی چرا داری گریه میکنی؟

    دختره با گریه بهش گفت: آخه نیمکتها را تازه رنگ کرده‌اند!

  • نکته های با مزه وحکمت آموز

    عکاس سر کلاس درس آمده بود تا از بچه‌هاى کلاس عکس یادگارى بگیرد.
    معلم هم داشت همه بچه‌ها را تشویق می‌کرد که دور هم جمع شوند.
    معلم گفت: ببینید چقدر قشنگه که سال‌ها بعد وقتى همه‌تون بزرگ شدید به این عکس نگاه کنید و بگوئید: این احمده، الان دکتره. یا اون مهرداده، الان وکیله.
    یکى از بچه‌ها از ته کلاس گفت: این هم آقا معلمه، الان مرده.

  • لطیفه های کوتاه
    غضنفر از تاکسی پیاده می شه در و محکم می بنده، و می گه: پدر سگ خودتی!
    راننده میگه: من که چیزی نگفتم.

    غضنفر می گه: بعدا که می گی

  • لطیفه های قدیمی

    غضنفر سر سفره داد می زده می گفته: بربری بدین! بربری بدین!
    بهش میگن چی شده؟ ، میگه: آب تو گلوم گیر کرده

  • لطیفه های تاریخ گذشته

    یارو میره دیوونه خونه میبینه همه تو صف واستادن دارن یکی‌یکی تو یه سوراخه نگاه میکنن بعد دوباره میرن ته صف وامیسن. یارو کنجکاو می‌شه ببینه تو سوراخه چه خبره، خودش هم میره تو صف وامیسه و تو سوراخه رو نگاه میکنه هیچی نمیبینه، یه بار دیگه تو صف وامیسه بازم هیچی نمیبینه،‌از یکی میپرسه: شما چی رو نگاه میکنین؟ من که هر چی نگاه میکنم هیچی نمیبینم. یارو بهش میگه: برو بابا دلت خوشه! ما دو ساله داریم این تو رو نگاه میکنیم هنوز هیچی نمیبینیم، تو میخوای با دو بار نگاه کردن چیزی ببینی؟!

  • ملانصرالدین

    ملا نصر‌الدین با دوستی صحبت می‌کرد.
    - `خوب ملا، هیچ وقت به فکر ازدواج افتاده‌ای؟`
    ملا نصر‌الدین پاسخ داد: ` فکر کرده‌ام. جوان که بودم، تصمیم گرفتم زن کاملی پیدا کنم. از صحرا گذشتم و به دمشق رفتم و با زن پر حرارت و زیبایی آشنا شدم اما او از دنیا بی‌خبر بود. بعد به قاهره رفتم؛ آن جا هم با زنی آشنا شدم که معلومات زیادی درباره‌ی آسمان داشت، اما زیبا نبود. بعد به اصفهان رفتم و نزدیک بود با دختر زیبا با ایمان و تحصیل کرده‌ای ازدواج کنم.`
    - `پس چرا با او ازدواج نکردی؟`
    - `آه، رفیق! متاسفانه او هم دنبال مرد کاملی می‌گشت!`

  • لطیفه های کوتاه

    دفترچه خاطرات غضنفر : خیلی فقیر بودیم ،هیچ پولی نداشتیم ، مادرم قادر به زاییدن من نبود ، خاله ام مرا زایید!

  • لطیفه های خانوادگی

    زن و مرد جوانی به مناسبت تموم شدن خونه جدیدشون دوستانشون را دعوت کرده بودند.بعد از اینکه تمام خونه را به دوستانشون نشون دادند یکی ازشون پرسید : خونه خیلی قشنگیه مبارکتون باشه ولی چرا تمام اتاقها را گرد درست کرده‌اید. مرد جوان جواب داد : راستش را بخواهید قبل از اینکه خونه‌مان را بسازیم مادر زنم بهم گفت: مادر جون تو را به خدا، فکر یک گوشه از خونه را واسه من هم بکنید.

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم دی 1389ساعت 14:39  توسط امیر محمد علی محمدی  | 

به یک ترکه می‌گن «با شمشیر جمله بساز!»  می‌گه،  «فدات شم شیر می‌خوری؟»

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم دی 1389ساعت 14:26  توسط امیر محمد علی محمدی  | 

دکتر جوان از بیمارش پرسید، «چه چیزی شما رو به بیمارستان آورده؟»  بیمار ترکه به سادگی جواب داد، «آمبولانس!»

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم دی 1389ساعت 14:26  توسط امیر محمد علی محمدی  | 

به یک ترکه می‌گند «با لوبیا جمله بساز».  می‌گه، «کوچولو بیا

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم دی 1389ساعت 14:23  توسط امیر محمد علی محمدی  | 

به یک ترکه گفتند سه تا میوه نام ببر که با جیم شروع بشه.  گفت:  جوجه (گوجه)، جیلاس (گیلاس)، جولابی (گلابی).

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم دی 1389ساعت 14:23  توسط امیر محمد علی محمدی  | 

رشتیه با زنش دعواش میشه، قهر میکنه دست بچه هاشو میگیره که بره زنش میگه با من دعوا داری بچه های مردمو کجا میبری
+ نوشته شده در  جمعه هفدهم دی 1389ساعت 14:18  توسط امیر محمد علی محمدی  | 

يه بار يه ترکه ۲ تا خيار دستش بوده ميره بقالی ميپرسه آقا خيارشور داريد؟بقاليه ميگه بله داريم.ترکه ميگه قربون دستت اين ۲تا رو هم بشور

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم دی 1389ساعت 14:12  توسط امیر محمد علی محمدی  |